
ادامه شماره اول
آشوراده جزيره اي منزوي(٢)

سروان روزي از فرمانده جزيره پرسيد:« هدف
از فرستادن ديپلماتها و نظاميان روس به اين
جزيره نفرين شده چيست؟»
پالكونيك ترو مسوف حكمران پاسخ داد:« دولت ما
اين جزيره را از مستملكات خود مي شمارد. شايد
دوست دارد وقتي ماموران ديپلمات و نظامي روس
به اين كشور آسيايي مي آيند، مظاهري از فرهنگ
و تمدن اروپايي- روسي را در دورترين و بدوي
ترين ناحيه ساحلي درياي خزر مشاهده كنند. شايد
روزي اينجا به عنوان مبدا لشكركشي سپاهيان ما
براي تصرف هندوستان اهميت ويژه پيدا كند.»
ايلينا فرياد زد:« بيا اينجا! ويتالي بيا
اينجا!» او براي شستن بچه ها آب گرم مي خواست.
چند خروس و مرغ و اردك، با سرو صداي زياد، از
زير دست و پاي سروان رد شدند. سروان وارد خانه
چوبين شد. عجب داچايي به او داده بودند! خانه
قديمي، تار عنكبوت بسته و پر از خنزر و پنزر
بود.
ايلينا نفرين مي كرد و مادرش مي كوشيد او را
آرام كند.ايلينا با عصبانيت گفت:«دربار شاه،
دربار وليعهد، پزشك مخصوص!؟ اجازه داشتن مطب
خصوصي علاوه بر مطب سلطنتي ،تحقيقات درباره
امراض محلي ايراني ها، حرمسراها، حوضهاي آب
سرد، حمام خزينه، سفره هاي پر از اغذيه انواع
جواهرات و لباسها و تزيينات، خانه ايراني! كو؟
كجاست؟»
سروان سعي مي كرد او را دلداري دهد. ايلينا
سرانام طشت بزرگي يافت كه در آن بچه هايش را
بشويد. در بيرون دو سالدات و خواهر ايلينا
موفق شدند هيزمهايي را كه باربرها آورده
بودند، با كبريت و نفت مشتعل كنند. سالداتها
يك ديگ بزرگ را پر از آب كردند، و بر روي اجاق
هيزم مشتعل گذاشتند.
ارتش روسيه معلوم نبود براي چه منظوري به
اطلاعات دقيقي از جزيره، و نيز شبه جزيره
ميانكاله كه آن را پوتمكين ميخواندند، نياز
داشت. وظيفه اي سنگين بر عهده سروان بود. از
سويي بايد بيماران را كه دچار تب نوبه،
مالاريا، افسردگي، اسهال و اسهال خوني مي شدند
درمان كند و از ديگر سو بايد جزييات منطقه را
بر روي كاغذ مي آورد. بايد بر روي تخته نقشه
كشي نقشه دقيقي از جزيره بكشد، به ساحل
ميانكاله برود و از همه چيز سر در آورد. عجيب
بود اين جزيره در حدود نيم قرن مي شد در دست
دولت روسيه بود؛ ولي باز هم به اطلاعات بيشتري
درباره آن نياز داشتند. انگار مي خواستند به
نخستين ستونهاي طلايه دار قشون روس كه در
آينده در آنجا پياده مي شدند تا احتمالا راهي
هندوستان شوند،كمك كنند تا از هر چيز خبر
داشته باشند. ارتش روسيه اصرار زيادي داشت تا
ناچالنيك اسميرنوف تعداد دقيق تراكمه تركمن
صحرا، ميزان سلاحهايي را كه در اختيار دارند و
راههاي وصول به پايتخت ايران ر تحقيق و تفحص
كند و گزارش دهد.به نظر مي رسيد اطلاعاتي كه
او در محل و با استفاده از آشنايي به زبان
فارسي و تركمني كه در حال آموختن اين يكي بود
به دست مي آورد، براي ستاد ارتش روسيه اهميت
فراوان دارد. خود او مبهوت مانده بود كه ستاد
اين همه جزييات را براي چه مي خواهد.
تلگرافخانه نظامي جزيره اوراق كشفرمز شده
تلگرام هاي جديد را كه از پايتخت مي
رسيد،پيوسته براي او مي فرستاد.
- تحقيق كنيد از جزيره تا استر آباد و تا
تهران چند قهوه خانه و چلو پز خانه و
كاروانسرا موجود است؟
- تحقيق كنيد تعداد گاوها و گوسفند و خوكهاي
موجود چقدر است؟(او در پاسخ خاطر نشان كرد
ايرانيان مسلمان خوك را نجس مي دانند و اصلا
نگهداري نمي كنند)
- تعداد مزارع، ميزان محصول برنج، ميزان ساير
محصولات كشاورزي؟
- چند قصابخانه دارند؟چند گاري و وسيله
چهارچرخه اسبي؟
- تحقيق شود خوانين مهم تركمان كه هستند؟
- آيا آنها تا به حال به خارجه سفر كرده اند.
حتي به مكه؟
شبانگاه صداي فرياد و همهمه اي شميده شد.سپس
صداي چند گلوله به گوش رسيد و آن گاه صداي
رگبار مسلسل آب انباري؛ سلاحي كه تركمنها از
آن خيلي مي ترسيدند. پس از دقايقي، با شليك دو
گلوله توپ كه احتمالا از يكي از رزمناوها شليك
شده بود، ماجرا خاتمه يافت.
سروان سراسيمه از جا برخواست. او توانست چراغ
بادي را روشن كند و در حالي كه نوغان خود را
به دست گرفت و پالتوي افسري خويش را روي
پيژامه بر شانه افكنده بود، در را گشود. بادي
سرد از بيرون به داخل وزيد كه فانوس را خاموش
كرد. سروان مردد ماند؛ اما جسارت نظامي اش بر
خردش غلبه كرد و بيرون رفت. در تاريكي عده اي
از ملوانان و سالداتها مي دويدند. آسمان به
كلي تاريك و پر ابر و هوا مه آلود بود و چشم
جايي را نمي ديد.چند گلوله ديگر شليك شد و
سرانجام، با روشن شدن چراغ دريايي و تابيدن
نور برق به اطراف، سايه چند لتكاي تركمن بر
روي امواج دريا ديده شدند كه در حال دور شدن
بودند.رزمناو چند گلوله بدرقه لتكاها كرد و
صداي ناله هاي دردناكي نشان دادكه احتمالا يكي
از خمپاره ها به لتكايي خورده و سرنشينان آن
را تار و مار كرده است.
ده روز بعد بخت به آنان روي آورد و مسيو
مارتين گريگورويچ ليانازوف، كارگزار شركت
شيلات، به سراغشان آمد.از قرار معلوم، او آسيا
گاليووا را در جزيره ديده بود و قصد داشت با
او و خانواده اش آشنا شود.
استپان مارتينوچ ليانازوف بازرگاني تبعه روسه
و مقيم بندر حاجي طرخان يا هشترخان بود كه از
اواخر سده نوزدهم شيلات ايران را از حاج ميرزا
حسين خانه مشيرالدوله سپهسالار اعظم، صدر اعظم
و وزير امور خارجه ايران، اجاره كرده بود.
ليانازوف گه گاه در پرداخت حق الاجاره كوتاهي
مي كرد، از اين رو دولت ايران موافقت كرد او
با چند تن شريك شود و ليانازوف،پاول
شاوميرويچ، لوارساب مليك بيگلروف، الكساندر
آقانونويچ و مليك آزاريانس را به عنوان شركاي
خود معرفي كرد. حوزه عمليات پهناور او از رود
آستارا در شمال غرب ايران تا رود اترك در شمال
شرق ايران بود.
لينازوف و شركايش انبارها و كارگاههاي عمل
آوري ماهي فراوان در طول ساحل درياي خزر ايجاد
كردند. تعدادي باركاس و پراخوت ماهيگيري به
ساحل ايران آوردند و چندين هزار تن را ايتخدام
كردند.
پس از بركناري سپهسالار ميرزا حسين خوان
مشيرالدوله صدر اعظم كه شاه شيلات را به او به
مقاطعه داده بود و او آن را به ارمنيان اجاره
مي داد، كامران ميرزا نايب السلطنه مسئول لمور
شيلات شد و اين بار او تنها با استپان
ليانازوف قراردادي بست و مقداري هم بر مبلغ
مال الاجاره افزود. هرچند سال مبلغي بر ميزان
مال الاجاره افزوده مي شد تا سرانجام آن مبلغ
به 24000 سكه نصف امپريال روسي برابر با 480
هزار فرانك طلاي فرانسه افزايش يافت. پس از
قتل ناصرالدين شاه و مرگ استپان ليانازوف،
امين السلطان صدر اعظم قرارداد جديدي با
گئورگي ليانازوف، فرزند استپان ليانازوف امضا
كرد.
مارتين، فرزند گئورگي، چشم و چراغ و آخرين فرد
مهم خاندان لينازوف محسوب مي شد. يكي از پسر
عمو هاي او در جزيره آشوراده مستقر بود و زير
امر او خدمت مي كرد. مارتين 32 ساله، پس از
آنكه شنيد سروان دكتر اسميرنوف و خانواده اش
به جزيره آشوراده آمده اند، چون مناسبات خوبي
با مقامات دولتي داشت، به سراغشان آمد و آنان
را براي اقامت در يكي از خانه هاي سنگي متعلق
به پدرش در جزيره، دعوت كرد.
خانواده ليانازوف در هر شهر ساحلي ايران و حتي
در جزيره در حال فرورفتن به زير آب آشوراده،
خانه و ويلايي داشتند.آن خانواده ارمني كه
صاحب تابعيت روسي بودند، به مهرباني و دست و
دلبازي و بخشندگي شهرت داشتند و مهمانان مهم
روس را در خاك ايران و مهمانان عاليرتبه
ايراني را در شهرهاي قفقاز مورد پذيرايي و
مهمان نوازي قرار مي دادند. خانه چوبيني كه
ارتش در اختيار سروان اسميرنوف گذاشته بود، در
مقايسه با خانه سنگي بزرگ و داراي ايوان و
بالكن ليانازوف ها به پستوي انباري مشابهت
داشت. از اين رو، ناچالنيك اسميرنوف دعوت
صميمانه ليانازوف مقيم آشوراده را پذيرفت و به
خانه دوم او كه مخصوصا براي پذيرايي مهمانان
مهم آماده و مجهز ساخته بود، نقل مكان كرد. آن
خانه بسيار دلباز، روبه دريا و داراي باغچه و
حوضي كوچك بود. خانه چهار اتاق داشت كه در
اتاق بزرگ آن آتشدان (شومينه9 ساخته بودند و
در زمستان در آن آتش بر مي افروختند.
اغلب صاحب منصبان نيروي دريايي ناوگان خزر از
وامانده ترين، رذل و لش ترين، واخورده ترين و
خشن ترين قشرهاي نظاميان روس بودند. آنان تا
سر حد مرگ مشروب مي نوشيدند، سيگار مي كشيدند
و حتي بوي ترياك از دهان و لباسشان به مشام مي
خورد. آنان از زندگي در آن جزيره رنج مي
بردند. مشروب و قمار تنها تفريح آنان بود؛ اما
براي ترياك كشيدن و همخوابگي با زنان روسپي به
عشق آباد يا استر آباد يا گراسنوودسك مي
رفتند. به هر حال، جاهايي پيدا مي شد. كه آنان
به ترياك يا به زن دست پيدا كنند.اغلبشان
بيمار بودند.مالاريا از كشته هايشان پشته مي
ساخت وتب نوبه و راجعه راحتشان نمي گذاشت.
بهار و تابستان از دست پشه ها بيچاره بودند و
تنها راه رهايي از نيش پشه ها خوابيدن در پشه
بند بود. پاييز و زمستان، كه شب خيلي زود
فرامي رسيد، از سرما، از طوفان، رطوبت و باران
دايم رنج مي بردند. بسياري از آنان بادكوبه را
بهشت واقعي مي دانستند. گراسنوودسك نيز از
نظرشان مكان بهتري بهتري بود، اما آشوراده
جايي بود در انتهاي درياي خزر و شايد در
انتهاي دنيا. اگر مشروب نمي آشاميدند و
قماربازي نمي كردند و روزنامه هاي و مجلات
كهنه با كشتي براي شان نمي رسيد، دق مي كردند.
صاحب منصبان از ديدن سروان اسمير نوف اظهار
خوشحالي كردند.سروان قوطي كانفت هاي قهوه اي
شيرين ساخت سن پترزبورگ را جلوي آنان گرفت.
افسران، در عرض چند دقيقه، كانفت ها را غارت و
در عوض ودكا، سوسيس خوك و پسته شور و كواس
(آبجو) و كفير(شيرترش)به او تعارف كردند. آنان
قمارباز هاي قهاري بودند و بيشتر غروبها را به
قمار مي گذراندند. مريض احوال به نظر مي
رسيدند و تا خرخره ودكا مي آشاميدند تا خوب
بخوابند. با ودكا، ماهي شور، ساردين، ژانبون و
سوسيس و سگ ماهي دودي و ازبكي پلو از خود
پذيرايي مي كردند. سروان پس از سه ساعت، در
حدود دوازده روبل باخت و ترجيح داد قمار را نا
تمام بگذارد؛ زيرا امكان داشت همه حقوق خود را
ببازد.
تقويم گريگوري روسي با تقويم ميلادي اروپايي
13 روز تفاوت داشت و عقب تر از آن بود.
خانواده اسميرنوف روزهاي يكنواخت و ملال آوري
را مي گذراندند و مدام چشم به آمدن بهار دوخته
بودند. آنان اوقات خود را به گونه هاي مختلفي
مي گذراندند. بچه ها هر روز صبح با باركاس به
شبه جزيره پوتمكين (ميانكاله) مي رفتند و در
مدرسه روسي بندر درس مي خواندند.
اسميرنوف از هفته دوم شروع به بررسي موقعيت
محل و نقشه برداري كرد. در كتب تاريخي اسلامي
و عربي به نحوي اغراق آميز از تعداد دويست
جزيره در درياي خزر نام برده شده و معروف ترين
آنها آبسكون، (آب سكون) ماران، بي زهر ، جن،
سياكوه، و جزيره گوسفندان دريايي بود. شبه
جزيره ميانكاله در گذشته دهستان سر خوانده مي
شد.شبه جزيره كوچك آشوراده در برابر ميانكاله
قرار داشت. اين شبه جزيره از دهكده زاغ مرز
آغاز مي شد و تا نزديك نزديك بندرگز ادامه
داشت. طول آن دوازده فرسنگ و عرضش بين دو تا
شش كيلومتر بود.قلعه پلنگان و چند قلعه و
عمارات ديگر در سال 1282 ه.ق در اينجا ساخته
شده بود. زمين آن از درختان گز و اناروني
پوشيده بوده و چمنزارهاي سبز و خرم داشته است.
اسبهاي وحشي و گوزن در آن چمنزارها مي چريدند.
ايلينا دوزندگي مي كرد و كارهاي خانه را انجام
مي داد. هر صبح زنبيلي به دست مي گرفت و با زن
خدمتكار تركمن به بازارچه جزيره مي رفت و سبزي
و ميوه و مايحتاج روزانه و گوشت و حبوبات را
براي طبخ غذا مي خريد. سروان به دفتر بهداري و
بيمارستان مي رفت و نظاميان و ملوانان بيمار
را مي پذيرفت. حدود چهار عصر دور ميز ناهار مي
نشستند. آنان بعد از ظهر ها در پرتو شمع و
چراغ لامپاي روسي كتاب مي خواندند. شطرنج و
تخته نرد بازي مي كردند كو گاهي سروان به
باشگاه افسران جزيره مي رفت و با همقطاران خود
به قمار مي پرداخت.
جرايد و مجلات روسيه پس از چند هفته، گاهي يك
ماه، به جزيره مي رسيد. كم كم صفحات فونوگراف
و گرامافون هم به جزيره فرستاده مي شد كه در
كلوپ، آن را روي دستگاه مي گذاشتند و از
موسيقي خوش آهنگ روسي لذت مي بردند. در قلعه
بعضي از افسران گيتار و بالالايكا مي نواختند
و شماري ار آنان گه گاه به آق قلو و حتي استر
آباد مي رفتند و وقتي بر مي گشتند سرخوش
بودند؛ اما مدتي بعد آثار معاشرتهاي مشكوك
آنان آشكار مي شد و زحمت سروان دكتر اسميرنوف
را دو چندان مي كردند.
ايليانا گاهي با افسوس سر تكان مي داد و با
صداي بلند به خود مي گفت:«سن پترز بورگ را رها
كرديم و آمديم به اين جزيره لعنتي! به اين
جهنم شياطين آمديم كه چه كنيم؟ زاستي، آمديم
كه چه كنيم؟ چند سال بايد در محنتكده بمانم؟
خدايا فرزندانم پوسيدند. مدرسه اينجا كثيف و
بد بوست. فرزندان سالداتها و ملوانها كجا مي
توانند همكلاس بچه هاي نازنين من شوند.»
قزاقها و سالداتها و ملاحان روس افرادي درشت
اندام، تندخو و عربده كش بودند كه فرماندهان
روس به زحمت مي توانستند آنان را آرام نگه
دارند و از برخورد ميان آنان كه بيشتر اوقات
فراغت خود را به قفمار مي گذراندند جلوگيري
كنند. اسميرنوف آنان و به ويژه ملوانان ريش
نتراشيده و ژوليده را شبيه دزدان دريايي يافت.
از ميان اين سه گروه نظامي، سالداتها منظم تر
و مطيع تر بودند. ملوانان جسور و بهانه جو
وتند خو و پيوسته در حال دعوا بودند و ودكا را
سطل سطل در وسط مي گذاشتند و با پياله مسين از
آن مي نوشيدند و مست مست مي شدند و آواز مي
خواندند. آنان شبها آتش روشن مي كردند، دور آن
جمع مي شدند و به رقصهاي خشن قزاقي و لزگي مي
پرداختند. عجيب اينكه آنان با ابليانا، همسر
سروان، و آسيا خواهر ايليانا و فرزندان اين
خوانواده با مهرباني و احترام رفتار مي كردند
و همين كه روزهاي تعطيل سروان اسميرنوف و همسر
و خواهر زن و فرزندان او به جمع ملوانان و
قزاقها نزديك مي شدند، كنار مي رفتند و اجازه
مي دادند آنان نيز به جمعشان بپيوندند و به
تماشاي جنگ وحشيانه خروس ها در روزهاي يكشنبه
كه از سرگرميهاي مورد علاقه سربازان بود
بپردازند. سربازان، ملوانان و قزاقها موجودات
عجيبي بودند. فرماندهان آنان را به زور به
اجراي وظايف نظامي و رعايت انضباط وا مي
داشتند.
روزي فرمانده جزيره به طور خصوصي به اسميرنوف
گفت كه آنان به تازگي به حوادثي سياسي توجه
نشان مي دهند. فرمانده در اشكاف يكي از
ملوانان اعلاميه هاي باكونين، سردسته نيهليست
ها، را يافاه بود. كتابچه اي درباره ترور
ژنرالها و حكمرانان نظامي نيط در چمدان يك
مامور گمرك كه به جزيره آمده بود، كشف شد. در
روسيه وقايعي در شرف تكوين بود. آن سال ، سال
1904 ، آخرين سال آرامش ظاهري روسه بود. گرچه
گه گاهي از ترورها، منفجر كردن كالسكه يك
شاهزاده حكمران با پرتاب نارنجك، بمب گذاري
روي ريل راه آهن، كشتن يك وزير يا يك كسئول
تامينات، خبرهاي جسته و گريخته و از طريق
روزنامه هاي كهنه يكي دو هفته پيش كه كشتي
براي شان مي آورد، به گوش ساكنان جزيره مي
رسيد.
چنين به نظر مي رسيد كه روسها جزيره آشوراده
را ملك طلق و مشتملكه كوچك هميشگي خود مي
دانند و قصد پس دادن آن را به دولت ايران
ندارند.آن بيش از پنجاه سال بود به بهانه
سركوب راهزنان دريايي و زميني تركمن و چابك
سواران يموت و كوكلان كه تا مشهدسر و خرم آباد
مازندران پيش مي رفتند و زنان و دختران و حتي
مردان روستايي اياني را به گروگان مي گرفتند و
با خود به نواحي دوردست مي بردند و يك بار
افراد يك پادگان روسي را قتل عام كرده بودند،
در اين جزيره رحل اقامت افكنده و آنجا را به
پادگاني دريايي تبديل كرده بودند.
بنا به دعوت سروان دريايي، ناخدا سوم كوشكوف،
معاون پالكونيك تروموسف، روزي اسميرنوف و
خانواده اش به باشگاه رفتند. معاون حاكم نظامي
جزيره كه يك ناخدا سوم(سرگرد) نيروي دريايي
ناوگان خزر بود، به افتخار مهمانان چند بطري
آبجو انگليسي گينيس بازكرد و مهرباني را تا
بدانجا رساند كه يك بطري شامپاني گرجستان نيز
بر روي ميز گذاشت. شماري از افسران نيروي
دريايي روسيه ناوگان دريايي خزر و خانمهايشان،
كشيش پادگان، پزشك اوكرايني و يكي دو لهستاني
و مارتين ليانازوف در اين مهماني حضور داشتند.
باشگاه، تالار مستطيل شكل طويلي بود كه در
اتاق كناري آن كازينو يا قمارخانه اي ترتيب
داده و عده اي از مهمانان سرگرم بازي ورق
بودند. اغلب سيگار يا پيپ مي كشيدند. خانمها
چاق و سرخروي بودند و بعضي بود كه ايليانا با
آن قطعاتي براي خانمها و آقايان نواخت. آنان
مي گفتند كه هوا در زمستان، با وجود بادهاي
شديد سردي كه مي ورزد، بهتر از بهار و تابستان
است؛ زيرا با گرم شدن هوا ميليونها پشه به
جزيره هجوم مي آوردند. آخرين شماره هاي جرايد
سن پترز بورگ نوويه ورميا و روسكايا اسلاويا
بر رو ي ميز در كنار باشگاه ديده مي شد.
مشروبخواري با آبجوهاي انگليسي و آلماني آغاز
شد و پس از ته كشيدن بطري شامپاني، حاضران به
آشاميدن ودكاي دو آتشه روسي با زاكوسكي ، يعني
پيش غذا (اوردور)، پرداختند. سوسيسهاي آلماني،
گوشت ژامبون، ماهي شور، خاويار، قارچ،
خيارشور، پنير، زيتونهاي سياه و سير و كلم
شور... سپس سوپ روسي تند و پر از فلفل (برش) و
گولاش آلماني و ماهي سفيد برشته و قفقازي پلو.
اسميرنوف از ميزان زياد غذايي كه مهمانان مي
خوردند تعجب كرد. آنن، انگار از قحطي آمده
باشند، همه غذاهاي موجود را خوردند ديسهاي غذا
را پاك كردند.
مارتين ليانازوف رقاص خوبي بود و چند دور
مازوركا با آسيا گالووا رقصيد و تحسين همه را
برانگيخت.
برگرفته از كتاب آخرين محبوبه احمد شاه قاجار،
نوشته خسرو معتضد، انتشارات البرز
تهران،1384 صفحه 251 الي 237