
آشوراده؛ جزيره اي منزوي(۱)

آشوراده جزيره اي بسيار كوچك در ساحل جنوب
شرقي درياي خزر يا مازندران بود كه امواج دريا
بر آن تازيانه مي زد و پيوسته خاكهاي آن را
مشت و به ميان دريا مي برد و از وسعت جزيره مي
كاست. نيروهاي مسلح تزار اين جزيره را در
اوايل نيمه دوم قرن نوزدهم اشغال كرده و هدف
از اين اشغال پيكار با دزدان دريايي تركمن
بود.تركمنها، با قايقهاي پارويي سريع خود،
سراسر بخش شرقي و حتي مركزي كرانه هاي خزر را
نا امن كرده بودند و تا اشرف (بهشهر) و مشهدسر
(بابلسر) پيش مي رفتند . چون غنايم چشمگيري در
آن كرانه ها و قلاع و روستاهاي فقير آنجا نمي
يافتند، زنان و كودكان و حتي مردان جوان را به
اسيري مي گرفتند و با خود به تركمنستان روس مي
بردند و بستگان اسيران ناچار بودند واسطه هايي
بتراشند و با پرداخت فديه خويشاوندان نگون بخت
خود را آزاد كنند.
جزيره آشوراده در پانزده مايلي سواحل تركمن
صحرا و 120 مايلي بندر گز قرار داشت. روسها
اين جزيره را يوگني مقدس (سن يوگني) يا اورستا
مي خواندند.فصل طوفان در دسامبر و ژانويه بود
كه بين 24 تا 48 ساعت طول مي كشيد و آب دريا
بيش از نيمي از جزيره را مي پوشاند؛ جزيره اي
كه يك ورست طول و نيم ورست عرض داشت. در جزيره
درخت به دشواري غرس مي شد. در وسط جزيره كليسا
و در شرق آن انبار چوبين شركت تجاري قفقاز
ساخته شده بود. كشتيها جزيره را دور مي زدند و
از سمت شرق سواحل تركمن به لنگرگاه مي آمدند.
بخشي از ساحل ايران، رو به روي جزيره را روسها
شبه جزيره پوتمكين نام گذاشته بودند.جزيره از
شبه جزيره ميانكاله در حدود پنج دقيقه يا هفت
كيلومتر فاصله داشت.
آب و هواي خليج استر آباد ايجاد تب و لرز
مالاريا مي كرد؛ اما با استفاده از داروهاي
جديد اين بيماري روي به كاهش گذاشته بود. در
تابستان، هوا بسيار گرم مي شد، اما غروبگاهان،
با وزش باد خنك از سوي البرز، هوا لطافت مي
يافت. در ماههاي مه (ارديبهشت) تا
سپتامبر(شهريور) هواي جزيره بسيار گرم و تحمل
نا پذير بود. شبها پشه زيادي به جزيره يورش مي
آورد؛ اما در زمستان سردي هوا چندان زياد نبود
و اگر برف هم مي باريد خيلي زود آب مي شد.
تعداد 25 ساختمان چوبين در جزيره ساخته و
تعدادي خانه نئين نيز براي ملوانان متاهل برپا
شده بود.نانوايي، سرباز خانه،دكان خوارو بار
فروشي، گرمابه، كاروانسرا، كليسا، خانه كشيش،
خانه دو طبقه فرمانده نيروي دريايي با دكلي در
كنار آن،انبار توپخانه، بيمارستان و چندين
دكان و خانه از آن ايرانيان و تراكمه تبعه روس
يا ايران در جزيره ديده مي شد. جزيره داراي سه
چاه آب شيرين بود و در وسط آن، ميان كليسا و
خانه هاي ملوانان، مردابي پشهخيز بود كه قصد
داشتند آن را با شن پر كنند. هرسال از هشترخان
و باكو در حدود بيست فروند كشتي بادي و سي
فروند كشتي بخاري به جزيره و خليج استر آباد
مي آمدند. قفقاز مركوري تعداد زيادي كشتي
بخاري در درياي خزر به كار انداخته بود و
آشوراده علاوه بر اين، در حدود بيست و پنج
ساختمان، چند مغازه آهنگري، نجاري، نانوايي،
لباسشويي، كليسا و بيمارستان داشت.يك شركت
تجاري در آنجا انباري بنا كرده بود و اجناسي
را كه به روسيه حمل مي شد، مانند پنبه،الوار
جنگلي، ماهي شور و ميوه خشك، در آنجا نگهداري
مي كرد. چند مغازه ايراني نيز در جزيره داير
بود كه انواع سبزي و گوشت و ماهي تازه و شور و
دودي و محصولات غذايي ايران را از ساحل
مازندران به آنجا ها مي آوردند و عرضه مي
داشتند.اين جزيره فاقد گياه بود و حتي آب
آشاميدني گوارا نيز نداشت. جزيره شكل و ظاهر و
حال و هواي يك مستملكه آسيايي روسيه، مثلا در
تركستان با قفقاز، را داشت و در حدود سيزده،
چهارده كشتي بادباني و شش كشتي بخاري در اطراف
آن لنگر انداخته بودند.
اسمير نوف به فكر فرورفت كه دولت روسيه براي
آينده ايران چه فكري در سر دارد كه به اين
جزيره كوچك اين قدر اهميت مي دهد.به نظرش رسيد
كه دولت متبوع او قصد دارد همه ايران را از
مبدا اين جزيره به تصرف در آورد.
نخستين شب اقامت در جزيره بر خانواده اسميرنوف
بسيار بد گذشت و سقف سفالين خانه و ديوار هاي
تخته اي آن كلبه ساده نظامي كه فرمانده نظامي
جزيره در اختيار او گذارده و كف آن حصير پوش
بود از طوفان زمستاني درياي خزر كه بر جزيره
شلاق مي زد، به لرزه در مي آمد. آنها روي تشك
هاي پر از كاه كه بسيار زبر و خشن بود خوابيده
بودند.سراسر شب بارانهاي شديد سيل آسا مي
باريد و اين پندار در مفكره سروان و خانمها
راه يافته بود كه ممكن است جزيره در زير آبهاي
خروشان خزر پنهان شود. طوفان، غريدنهاي متناوب
و وحشت آوري داشت. تند باد گاهي براي دقايقي
كوتاه ساكت مي شد؛ اما لحظاتي بعد با سرعت و
حدت و شدت بيشتري وزيدن مي گرفت. صداي ريزش
باران در همه ساعات شب به گوش مي رسيد. تلاطم
امواج دريا گاهي چنان شديد مي شد كه انگار
آنها سوار بر كشتي در وسط طوفان دريا گرفتار
آمده اند.
مادام آنا گاليو وا- كشه زينسكايا، مادر زن
او، گه گاه در بستر مي نشست، صليب به دست مي
گرفت و از خداوند و مريم مقدس و مسيح (ع) ياري
مي طلبيد.ايلينا، همسرش نگران و اندوهناك بود
و گاهي در تاريكي و در پرتو شمع كوچكي كه نوري
پريده رنگ در كلبه پخش مي كرد و سرانجام، با
تمام شدن شمع، كلبه در تاريكي فرو مي رفت، به
او مي نگريست و شايد ملامتش مي كرد كه چرا به
اين ماموريت آمده است. صداي زنگ ساعت هر ساعت
كه سر هر ساعت به ترنم در مي آمد، موسيقي دريا
و طوفان و باران را تكميل مي كرد.
در اين ميان، تنها خواهر همسر او ،آسيا، ساكت
و آرام و رضا داده به قشا بود. او غروب
نقاشيهاي سياه قلم زيبايي را با مداد كنته بر
روي كاغد مخصوصي كشيد و شب پس از خوردن شام
خيلي زود به بستر رفت.
سروان با ديدن سپيده سحر از خواب بيدار شد. از
شدت طوفان تا اندازه اي كاسته شده، اما دريا
همچنان متلاطم بود.
قرار بود در صورت نارضايتي سروان و خانواده
اش، در يكي از ناوهاي جنگي استوار شده بر ساحل
جزيره دو اتاق به اين خانواده داده شود؛ اما
كاپيتان كه در گذشته مدتي در درياي سياه با
ناوهاي جنگي سفر كرده بود، اقامت در آن كلبه
را بر ناو كه همواره بوي زغال سنگ و روغن و
ماهي مي داد و به ويژه بوي عرق بدن ملوانها
مشام را مي آزرد، ترجيح مي داد.
كلبه شامل يك اتاق بزرگ چوبين بنا شده بر پايه
هاي فرورفته در زمين بود كه بين كف چوبين كلبه
و زمين جزيره، به منظور جلوگيري از رطوبت،
فاصله اي حايل قرار داشت و آشپزخانه اي در پشت
آن و يك توالت و يك حمام در انتهاي آشپزخانه
ساخته شده بود. در اطراف كلبه غلام گردشي و
مهتابي تعبيه كرده بودند. اين نمونه كلبه هايي
بود كه در اختيار فرماندهان سالداتها و
ملوانها گذاشته مي شد. پس از چند روز همه
دلخوشي سروان به اين بود كه بعد از ظهر فرا
رسد و او به كلوپ افسران برود و در آنجا با
همقطاران به بازي ورق و نوشيدن مشروب يا چاي
يا كواس، خواندن روزنامه ها و مجلات قديمي كه
از سن پترز بورگ مي رسيد، يا كتابهاي كتابخانه
بپردازد. هفته اي يكبار در كلوپ شب نشيني به
پا مي شد و خانواده هاي افسران اجازه حضور در
باشگاه را داشتند. اما چه باشگاهي! يك تالار
چوبي كمي بزرگتر از تالار يك خانه قديمي و
كلنگي در سن پترز بورگ با چند محفظه چراغهاي
كوبيده شده به ديوار، يك بار مشروبات كه
ملواني پشت ميز آن ايستاده بود و چند آيينه
نصب شده به ديوار و چندين قاب عكس از حوادث
بزرگ تاريخ روسيه و تمثال تزار و شمايل
قديسان.
سروان روزي از فرمانده جزيره پرسيد:« هدف از
فرستادن ديپلماتها و نظاميان روس به اين جزيره
نفرين شده چيست؟»
پالكونيك ترو مسوف حكمران پاسخ داد:« دولت ما
اين جزيره را از مستملكات خود مي شمارد. شايد
دوست دارد وقتي ماموران ديپلمات و نظامي روس
به اين كشور آسيايي مي آيند، مظاهري از فرهنگ
و تمدن اروپايي- روسي را در دورترين و بدوي
ترين ناحيه ساحلي درياي خزر مشاهده كنند. شايد
روزي اينجا به عنوان مبدا لشكركشي سپاهيان ما
براي تصرف هندوستان اهميت ويژه پيدا كند.»
برگرفته از كتاب آخرين محبوبه احمد شاه قاجار،
نوشته خسرو معتضد، انتشارات البرز
تهران،1384 صفحه 251 الي 237